تبليغاتX
فقط چند خط حرف...
چند خط حرف از چند ده فرد با چند صد فکر و.....

اسلام و دموکراسی

حقیقت و عدم خشونت

برخورد یا گفتگو میان تمدن ها؟

انقلاب یا اصلاح؟

 کفر و ایمان

 فلسفه ی غرب تا عرفان شرق

از زندگی است تا زنده بودن.

نوشته شده توسط راهولا در ساعت 12:16 | لینک  | 

بیمار شده بودم و از رنج بیماری چنان از خود رفتم و بی هوش شدم که همه مرا مرده می پنداشتند. در این هنگام، گروهی زشت روی را دیدم که آهنگ آزار مرا دارند؛ در این میان، جوانی بسیار زیبا روی و خوش بوی را دیدم که برای یاری من، به سختی با آنان در آویخت و سرانجام آنان را از من دور کرد. از او پرسیدم: تو کیستی؟ گفت: من سوره ی یاسین ام که به یاری و پاسداری تو آمده ام. در همین هنگام بود که به هوش آمدم و پدرم –خدایش بیامرزاد-را بالای سرم دیدم که می گرید و سوره ی یاسین می خواند و به پایان آن رسیده است.آن چه را دیده بودم، برای او گزارش کردم .و روزگاری پس از این رویا بود که بدین سخن پیامبر-درود خدا بر او- باز خوردم که:"بر مردگان تان یاسین بخوانید".

دوران نوجوانی شیخ ابن عربی به نوشته ی خود. از کتاب: "چنین گفت ابن عربی/ نصر حامد ابوزید /نشر نی"

نوشته شده توسط راهولا در ساعت 12:11 | لینک  | 

برگی از تاریخ:

دولت اصلاحات  توانست متوسط رشد تولید ناخالص داخلی در سال را از 3.8 درصد در برنامه دوم توسعه به 5.2 درصد در برنامه ی سوم برساند. به طوری که  اقتصاد ایران رشد 7.4 درصد را از سالهای 1381 به بعد تجربه می کرد. متوسط نرخ تورم را از 25.1 درصد در برنامه دوم به 13.2 درصد در برنامه ی سوم کاهش داد. متوسط رشد سرمایه گذاری از 7.9 درصد در برنامه ی دوم به 10.7 درصد در برنامه  سوم رسید. ایجاد سالانه حدود 700 هزار فرصت شغلی موجب شده بود که به رغم افزایش روزافزون سطح تقاضای اجتماعی برای کار، روند ایجاد اشتغال آهنگ مثبتی داشته باشد.

 

منبع:یاداشت نامه ای برای فردا.

نوشته شده توسط راهولا در ساعت 20:30 | لینک  | 

همیشه ادم هایی هستند که مثل مگس روی اعصابند!

باید با پیشرفت زیاد دیوانه شان کرد

باید پیشرفت را به حدی برسانی که از دیوانگی بمیرند!

نوشته شده توسط دوستدار عدالت در ساعت 15:30 | لینک  | 

خبرگزاری فارس: احمد توكلي حمايت خود را از احمدي نژاد اعلام كرد

احمد توکلی:اينجانب بنا بر وظيفه ديني، انقلابي و ملي خويش از مردم شريف ايران مي‌خواهم كه با همان شور و نشاط در مرحله دوم حضور يابند و به نامزد اصولگراي صحنه، يعني دكتر احمدي نژاد راي دهند بلكه بدين طريق زمينه تحول اساسي در روند انحرافي 16 ساله اخير فراهم شود و بار ديگر مردم در كانون توجه و همت دولت قرار گيرند

84/03/28

خبرگزاري فارس: احمد توكلي گفت: احمدي‌نژاد موفق شد خط انحرافي و فاسد از نظر فكري و مالي را تا حدودي از قوه مجريه بيرون كند.روحيه مردمي ، ساده زيستي، استكبار ستيزي ايشان حقيقتا مطابق شاخص‌هاي اصولگرايي و خط اصيل امام و رهبري است.

خبرگزاری فارس: احمدي‌نژاد خط انحرافي و فاسد را از قوه مجريه بيرون كرد
 
88/02/27

احمد توکلی: دولت احمدی‌نژاد، قهرمان قانون شکنی است

احمد توکلی:مگر می‌شود که رئیس قوه مجریه بگوید قانون را قبول ندارم؟نباید فراموش کرد زمانی نیز بنی‌صدر این حرف را زد که امام در واکنش به او گفت قانون تو را قبول ندارد.

1390/12/۱۰

احمد جان چیزی را که در ایینه نمیدیدی و حتی نمیبنی.عده ای بودند که در خشت خام میدیدند

خود کرده را تدبیــر نیست!

 

نوشته شده توسط دوستدار عدالت در ساعت 21:1 | لینک  | 

می شه هی گیر داد و آزادی رو از انسان گرفت

امربه معروف و نهی از منکر رو بهانه کرد.

می شه عقده ی جنسی داشت

عشق به  نگاه دختری معصوم رو بهانه کرد.

می شه تو فکر قدرت بود

احیای دین خدا رو بهانه کرد.

می شه هنر بی مفهوم ارائه داد

مکتب پست مدرن رو بهانه کرد.

می شه تو فکر مرگ بود

رانندگی تو جاده ی پر خطر هراز رو بهانه کرد

و حتی می شه تند تند ورق سیاه کرد

به روز کردن وبلاگ رو بهانه کرد.

نوشته شده توسط راهولا در ساعت 22:39 | لینک  | 

یه شاعر می گفت:
"تو شعر، دنبال منطق نباشید"
بیچاره من،
توی این شعر، بی منطق هم عاشق من نشدی.
من، مرگ رو به خاطر تو دوست دارم
بلکه مردم و زودتر از دست من راحت شدی.
شاید عشق تو قسمت من نبود تو این دور و زمونه
هرچند،
این شعر،
آخرین قسمت سریال زندگی منه.

نوشته شده توسط راهولا در ساعت 11:1 | لینک  | 

بهار سوگوار

نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید     

 چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

نشان داغ دل ما است لاله ای که شکفت   

به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید

به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن            

ببین در آینه جویبار، گریه بید

بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد        

ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید

به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست      

 ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید

چه جای من که در این روزگار بی فریاد          

 ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید

از این چراغ توام چشم روشنایی نیست           

که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز        

که هست در پی شام سیاه صبح سپید

که راست سایه در این فتنه ها امید امان           

 شد آن زمان که دلی بود در پناه امید

صفای آینه خواجه بین کز این دم سرد           

نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید

                                                     "سایه"

نوشته شده توسط راهولا در ساعت 12:35 | لینک  | 

هیچ وقت ادکلن با بوی تلخ رو دوست نداشتم
هیچ وقت ترانه ی غمگین نمیپسندیدم
هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم که وقتم 12 ساعتش تو روز پر از کار باشه...
هیچ وقت در مخیله ام نمیگنجید روزی ...

هیچ وقت خودم رو اینگونه تصور نمیکردم

تصور نمیکردم که وقتی استارت ماشینو میزنم تا داریوش نخونه نزنم تو دنده یک
تصورش رو هم نمیکردم وان ملیون بشه عطری که همه منو با اون بو بشناسن
باورم نمیشه! من تو عید هم برنامه دارم واسه کــار!
باورم نمیشد روزی بشه که ...

همه ی اینها شدند و من هنوز هستم
هستم
تو این حالت...
 از خودم نه عصبانی ام نه ناراحت

اینطوری بهم خوش میگزره و هیچ ایرادی ام نداره...
نمیدونم چرا


اما اصلا منتظر عید نیستم امسال!!!

شاید سال۹۰ زیادی بهم حال داده...

راستی
عجب لذتی میده امشب  موزیک لایت همراه با هات چاکلت توی هوای برفی!!!

نوشته شده توسط دوستدار عدالت در ساعت 1:45 | لینک  | 

تمام شعرم تقديم آن که باران شد 
کسی که فاتح تنهاترين خيابان شد

زمين سگش به بهشت خدا شرف دارد! 
اگر که عشق دليل سقوط انسان شد

دويد و باز دويد و دويد تا برسد 
به زن رسيد و خود مرد، خط پايان شد

زنی به چشم پر از انتظار من زل زد 
و از قيافه غمگين خود هراسان شد

و مرد قصه همين که نشست و گريه نمود 
از اين که مرد شده تا تو را... پشيمان شد

و زن که تا ابدالدهر بچه می زاييد
و مرد که وسط سفره، تکه ای نان شد

و مرد رفت به دنبال آن چه زن ناميد 
و زن در آخر يک شعر تيرباران شد
  

                                                    "سيد مهدی موسوی"

نوشته شده توسط راهولا در ساعت 18:31 | لینک  | 

نم نمک بهار هم می اید...

برای این میهمانی طبیعت ردای سبزش را خواهد پوشید...

شما هم دعوتید...

با هر لباسی که مایلید بیایید... 

امیا یادتان بماند...

بهار برای کسانیست  که سرمای زمستان کشیدند و صبر کردند...

نوشته شده توسط دوستدار عدالت در ساعت 23:58 | لینک  | 

امروز تو بی ار تی کیف یه نفر رو زدن... (گم شده بود:بعد ۲ تا ایستگاه فهمیده بود کیفش پیش پاش نیست)

طرف میخندید

میگفت دوست عزیز به کاهدون زدی

جز دفترچه های قسط و چند تا فیش چیزی توش نیست...

 

 

پیش خودم فکر کردم دیدم نداری تو همه جا هم بد نیست هاا!!!

 

((نوشته شده در  پنجشنبه 24 تیر1389ساعت ۲۳:7))

نوشته شده توسط دوستدار عدالت در ساعت 0:41 | لینک  | 

روزی؛ سه بار پیاپی؛ کفار مکه حضرت محمد(ص) را آزار دادند؛ در مرتبه ی سوم، آن حضرت خطاب به آنان گفتند:

"یا معشر قریش جئتکم بالذبح"

 (ای جماعت قریش، من به آهنگ قربانی شدن بسوی شما آمده ام)

این سخن آن حضرت به اندازه ای در عمق جان آنان تاثیر کرد که حتی سرسخت ترین دشمنان ایشان؛ با بهترین عبارات و تعبیراتی که در توان داشتند؛ در صدد دلجویی آن حضرت بر آمدند.

                (خورشید نبوت-مبارکفوری-ترجمه دکتر فشارکی-نشر احسان ص 252)



پ.ن:1- موردی از عدم خشونت  و مدارا در سیره ی نبوی(ص) و نتیجه ی مثبت آن.

       2- کتاب نامبرده برنده ی مقام اول مسابقه جهانی سیره ی نبوی(1396 ه.ق) است.

نوشته شده توسط راهولا در ساعت 10:30 | لینک  | 

 

در دنیای سیاست هیچ وقت حرکت های منُفعلانه جوابی محکم و مُفتعلانه نداشته اند...

تحریم انتخابات حرکتی مُنفعلانه است    !؟

 

 

 

.

نوشته شده توسط دوستدار عدالت در ساعت 22:51 | لینک  | 

روایت است که:ابوبکر صدیق روزی با مصطفی(ص) نشسته بود، مردی بیامد و زبان در ابوبکر کشید وناسزا گفت.ابوبکر از وی اعراض کرد و از وی در میگذاشت.پس آن مرد در طعن بیفزود.ابوبکر خشم گرفت، در جواب دادن ایستاد.مصطفی(ص) برخاست،ابوبکر از پی مصطفی (ص) رفت،گفت: یا رسول الله تا آن مرد در طعن ما همی کرد نشسته بودی؟ چون من جواب دادم برخاستی، این چه بود؟ مصطفی (ص) گفت: تا تو نمی گفتی فریشته ای آمده بود و از بهر تو می گفت و جواب می داد، چون تو خشم گرفتی و در انتقام ایستادی فریشته برفت و شیطان در آمد،چون شیطان در آمد من برخاستم.

کشف الاسرار و عده الابرارج:2 –صفحه 235

نوشته شده توسط راهولا در ساعت 12:15 | لینک  | 

شیخ بزرگ با مریدان به باغی رفتندی،تابلوهایی بدیدندی:قلیان ممنوع،سگ ممنوع،موسیقی ممنوع،رقص و شادی ممنوع،بی حجابی ممنوع،دیش ممنوع،مشروب ممنوع،آب بازی ممنوع،بادبادک بازی ممنوع،دوچرخه سواری زنان ممنوع...؛شیخ به مریدان بفرمودندی:قدر دانسته و شکرگذار باشید که "تجاوز و اختلاس" را آزاد بگذاشتندی
نوشته شده توسط LUCIFER در ساعت 20:58 | لینک  | 

آخ!

هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم.

دلم برای "هری گمشو بیرون" گفتنت 

وقتی دعوامون می شد

تنگ بشه.

اگر حال امروزم رو می دونستم

تمام لحظاتی که گریه می کردم، می رقصیدم.

فحش دادنت رو ضبط می کردم 

تا الان دلم رو بهش خوش کنم.

خوش کردنی... 

کاش از صد باری که بهت زنگ می زنم و بر نمی داری

حداقل یه بار برداری و هرچی می تونی بد و بیراه بگی.

کاشکی بگی، خدایا! کاشکی بگی،...


نوشته شده توسط راهولا در ساعت 11:44 | لینک  | 

نقل است که: جنید پیوسته روز داشتی، چون یاران در آمدی با ایشان روزه گشادی،وگفتی :فضل مساعدت با برادران کم از فضل روزه نبود.

ذکر شیخ جنید بغدادی(رض)/تذکره الاولیا.



پ.ن:به آن دینی مومنم که جنید داشت، دین حکمت و بینش و عقل نه تقلید و بی پایه

نوشته شده توسط راهولا در ساعت 10:34 | لینک  | 

طاعون من

-چشم که باز می کنم سقف زل زده در چشمانم پوزخند میزند.می گوید چه پوست کلفتی دارم که باز هم چشمانم باز است.پنجره ولی دلش به حالم می سوزد...بلند که می شوم پچ پچ دیوارها را می شنوم که این چجور جانوری است که هنوز سرپاست.کتاب ها دلداریم می دهند که شاید برگردی...صندلی کنار پنجره اما قاه قاه می خندد که امکان ندارد...دیوانه...محال است برگردد.

قاب عکس بغض کرده.نه برای تو..برای حس ترحم مسخره اش به من.ساعت روی میز برایم شکلک در می آورد.می گوید حقم است.حقم است و باید بدتر ازاینها سرم بیاید.می گوید:اینجا همه از من فراریند..مثل همه مردم شهر که از طاعون فراریند...طاعون من...طاعون من بی تو...

...و من هنوز هم نمی فهمم تقصیر از من بود که ماندم یا از تو که رفتی...

نوشته شده توسط مهاجر در ساعت 11:4 | لینک  | 

کاش پای همین چند خط اولمان میماندیم

((از خوانندگان عزیز چند خط خواهشمندیم تا با نام یا بی نام به مطالب در قسمت نظرات از 0 تا 10 امتیاز دهند.این مهم در جهت ارتقا سطح وبلاگ می باشد.در این امر مارا یاری کنید.))

 

مدیر عزیز دلیل این حرکت چیه؟

مدیریت وبلاگ:ممنون دوست دار عدالت عزیز که به این قانون پای بند بودی.دلیلش اینه که یه از خدا بی خبر تو قسمت نظرات با آبروی یکی از اعضای وبلاگ بازی می کنه و ما نمی خوایم این اتفاق دوباره بیوفته حتی نظرات پس از تایید هم سایر نویسنده ها اون نظر رو خواهند خوند و فکر می کنم حفظ آبروی یه انسان از هر چیز مهم تره.بازم ممنون.

نوشته شده توسط دوستدار عدالت در ساعت 23:35 | لینک 

سلام

سلام...

کسی صدام رو می شنوه...؟ اینجا کسی هست...؟

من به مقداری پول نیاز دارم

مقداری پول؛

می خواهم یه کم راحت بخوابم.

مقداری پول باید بدم به عزراییل

شاید شب که خوابیدم،آمد سراغم.



پ.ن:تابع مدیریتیم، مگرنه قسمت نظرات رو باز می گذاشتم.

نوشته شده توسط راهولا در ساعت 16:40 | لینک 

سخت است زندگی

                             میدانم

در روزگاری که بحران عادی شده

در روزگاری که وفاداری به خیانت ارزش است

و

در روزگاری که حتی اعتماد به ساعت مچی هم سخت است

سخت است زندگی

                            میدانم

سخت است هواخوری در هوایی که بد مزه است

سخت است باور منظره ای که جز سراب چیزی نیست

سخت است شنیدن سخنانی که شک داری که دروغ باشند

سخت است زندگی

                           میدانم

در این روزگار همه

  زوج اند اما فرد

نیک اند اما شر

کوه اند اما یخ

 مدیر وبلاگ:نویسنده عزیز از این به بعد قسمت نظرات برای همه ی پست ها باید غیر فعال باشد،حتی بعد از تایید را هم انتخاب نکنید.ممنون.

نوشته شده توسط دوستدار عدالت در ساعت 0:0 | لینک 

همیشه کاری ترین ضربات را از کسانی میخوریم که حتی فکرش هم در مخیله مان نمیگنجید...

 

 

 

.

نوشته شده توسط دوستدار عدالت در ساعت 0:27 | لینک 

به والله هر برابری ای عدالت نیست

 

 

 

 

 

 

.

نوشته شده توسط دوستدار عدالت در ساعت 0:9 | لینک 

نقل است که ابراهیم روزی به صحرا رفته بود.لشکری پیش آمد. گفت: تو چه کسی؟ گفت:بنده یی گفت:آبادانی از کدام طرف است؟ اشارت به گورستان کرد.آن مرد گفت: بر من استخفاف می کنی! و تازیانه یی چند بر سر او زد و سر او را بشکست؛ و خون روان شد، و رسنی در گردن او کرد،و می آورد. مردم شهر پیش آمدند. چون چنان دیدند، گفتند: ای نادان! این ابراهیم ادهم است-ولی خدای-. آن مرد در پای او افتاد و از او عذر خواست و بحلی می خواست و گفت: مرا گفتی بنده ام. گفت:کیست که بنده ی او نیست؟ گفت: من سر تو بشکستم، تو مرا دعایی کردی! گفت:آن معاملت تو با من کردی؛ تو را دعای نیک می کردم.نصیب من از این معاملت که تو کردی بهشت بود، نخواستم که نصیب تو دوزخ بود. گفت:چرا اشارت به گورستان کردی؛من آبادانی خواستم؟ گفت: از آنکه هر روز گورستان معمورتر است و شهر خراب تر.

                                            "تذکره الاولیا-ذکر شیخ ابراهیم بن ادهم(رض)"


پ.ن:1- اگر کسی مرا گوید: نه چنان است که نبشتی، دعای خیر در عوض تازیانه، گویم: اگر گذشت؛ بزرگواری و بخشش به منتهی خود-چون خورشید- نه چنان بود ادهم را؛ ذکرش از عصر دور به عصر اطلاعات و ارتباطات نرسید تا در وبلاگ اینترنت نبشته آید.-چونان که بسیار امدند و هستند و خواهند امد و ذکری در تاریخ نامشان را نه-

2- هر که گویدم:چون کنم تا در تاریخ گم نشوم و ذکری در گوشه ی تاریخ از ما باقی باشد. گویم:چنان کن، چون آنانی که از گذشته تا امروز ذکرشان باقی است و باقی خواهد بود و ایشان دالان زمان و مکان درنوردیده اند و خوش گذشتند.

نوشته شده توسط راهولا در ساعت 10:3 | لینک 

این شعر طنز رو در مورد جوانی گفتم که وارد دانشگاه میشه و بعد فارغ التحصیل میشه و بعد شغلی پیدا نمی کنه و در نهایت دنبال پاسخگو میگرده.

به کجا می روم،آمدنم بهر چه بود/این همه کلاسِ کنکور،آخر سرِ چه بود

به کجا می بری آخر،ننمایی شغلم/به خدا من در این سال ها سه باری مُردَم

رفتن به این دهکوره چه سودست آخر/من به آینده ی خود هیچ ندارم باور

سال هاست گذر این مسیر کردم من/در پی مدرکی کو پول بیارد خرمَن

دردا که نه پولی و نه شغلی یافتم/سال ها بود که تنها خیال می بافتم

به که نالم به چه نالم،جوانیم برفت/روزگارانی که زَرش، جمله دانیم برفت

چه کسی پاسخ این درد مرا خواهد داد؟/چه کسی دردِ جوانان،شفا خواهد داد؟

نوشته شده توسط ت.ب در ساعت 16:58 | لینک 

نگهبانی بر سر راهم/بزد گام و ببرد نامم

که ای هندسه را از بر/بیا کمی نزدیک تر

آقا ز بالا دیده ات،آنی/دوربین گرفته عکس تو،جانی

بکش پایین تو این چارقد/چند بارَت بگم،این صد

نگاهی من بر او کردم/این چه کارست می کنی هر دم؟

گهی آنجا گهی اینجا/کنار دختران هرجا

شده آزارشان شغلت/همین باشد همه فکرت؟

خجل شد او به یک باره/ندارم چاره این کاره

نباشد دیگر مرا کاری/منزلم نمی دهد یاری

تاسف خوردم من،بسیار/از وضع بد این کار

ترک آن مکان گفتم/زیر لب در آن زمان گفتم:

چه بسیار زنده ها خفتن/چه بیدار مردمان مردن

نوشته شده توسط ت.ب در ساعت 18:12 | لینک 

یادی از ما نکردی 

در جوانی زنده یاد شدم.

تو ای ماه رو با ما چه کردی؟

که برگی له شده؛گم شده در باد شدم؟

هرچه می کنی، می کن بادل ریشم

من افسرده با غمت،شاد شدم.

نمی دانم چه گویم؟؛ نمی دانم چه می گویم؟

نمی دانم چه ام بی تو، جمع اضداد شدم.


نوشته شده توسط راهولا در ساعت 12:37 | لینک 

مشروب نخورده،

باید از مستی تو شعر حافظ لذت ببریم

بی حضور در پارتی؛

تو کنج خونه تنها باید شادی کنیم.

بی تجربه ی رابطه ای با جنس مخالف؛

باید یک ازدواج موفق بکنیم.

کار برای زندگی یا زندگی برای کار؟

اینجا، ایرانه لعنتی:

زندگی نکرده 

باید به عزرائیل جونمون رو تسلیم بکنیم.


نوشته شده توسط راهولا در ساعت 17:55 | لینک 

هزار شب صبر می کنم،بلکه یک شب تو را ببینم

می خواهم از چشمت هزاز و یک شب حکایت بچینم.

نگاه کردن به روی تو؛ آدم را افسون می کند

جای تو اینجا نیست، افسانه تو را کم دارد.

قصه ی شاه و پری بی تو،چه کم از روزه و ماتم دارد؟

قصه ی ما که قصه ی شاهزاده شد و گدا؛

نه نه، بگذار قصه را عوض کنیم:

تو بشو خودت،

منم می شم عاشق مسکینت.


نوشته شده توسط راهولا در ساعت 9:15 | لینک